به عکسش نگاه میکنم، سبيلهایی چخماقی و از بناگوش دررفته دارد و موهایی کمپشت. سالمتر از آن به نظر میآید که بمیرد. در مقدمة کتاب«بارون درختنشین» اثر کالوینو به عنوان مترجم پرسیده است: «چگونه میتوان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، زندگی کرد؟ چگونه میتوان هم به زندگی آدمیان و قراردادهای دیرینة آن پشت پا زد و هم برای آنان و به کمک خودشان، زندگی نو و نظم نوینی را جستجو کرد؟» و در همانجا و در بند بعد مینویسد: «دوری گرفتن از زمین برای نزدیکتر شدن به آسمان نیست، برای این است که زمین را بهتر ببینی.» و خودش هم در 17 آبان 88 میرود که زمین را بهتر ببیند. زن و بچة مهدی سحابی در فرانسه زندگی میکنند و او همه ساله بخشی از سال را در فرانسه میگذراند. امسال هم چون هر سال برای دیدار خانوادهاش، همسر فرانسوی و سه پسرش، به پاریس میرود تا در یکشنبه 17 آبان قلبش در پاریس از کار بایستد، ذهن فعالش را از کار بیندازد و کارهای ناتمام زیادی روی دستِ دیگران بگذارد. در"مرگ قسطی" اثر فردینان سلین چنین ترجمه کرده است: «مردن مفت و مجانی نیست! باید با کفنِ خوشگلِ مصور به قصههای گلدوزی خدمت حضرت عزراییل برسی. نَفَسِ آخر کلی کار میبرد. سانس آخر سینماست... باید به هر قیمتی از خودت مایه بگذاری!» و بعد از قول خودش در مقدمه همان کتاب میخوانیم: «آنچه مطرح است القای حسی است که در سیرِ زندگی به تدریج به آن میرسیم، یعنی زندگیمان بیهوده نبوده است. از خودمان مایه گذاشته و در عوض چیز مهم و ارزشمندی،«تکهای از ابدیت» را از کام مرگ بیرون کشیدهایم. یعنی که مسأله پرداخت قسطی مرگ نیست، نسیهبَری زندگی است.»
جایش خالی که خودش گفته: «آدمها خيلي مهم هستند. خيلي مهم. خصوصاً آنهايي که ما را دوست دارند و ما آنها را. وقتي ميروند آدم احساس ميکند چقدر جايشان خالي است.»
ترجمهها
انقلاب مکزیک - ماریو دمیکلی ؛ گارد جوان - الكساندر فادايف ؛ دانه زیر برف - اینیاتسیو سیلونه ؛مكتب ديكتاتورها - اینیاتسیو سیلونه ؛ خروج اضطراری - اینیاتسیو سیلونه ؛ مرگ آرتمیو کروز - کارلوس فوئنتس ؛ توفان در مرداب - لئورناردو شاشا ؛ همه میمیرند - سیمون دوبووار ؛ مزدک - موریس شیماسکو ؛ سمبولییسم - چارلز چرویک ؛ دیوید کاپرفیلد - چارلز دیکنز ؛ بارون درختنشین - ایتالو کالوینو ؛ خوشیها و روزها - مارسل پروست ؛ مجموعهٔ در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست ؛ بچههای نیمهشب- سلمان رشدی ؛ شرم- سلمان رشدی ؛ مرگ قسطی- لویی فردینان سلین ؛ دستهی دلقكها- لویی فردینان سلین ؛ مرگ وزیر مختار- یوری نیکالایویچ تینیانوف ؛ مونته دیدیو کوه خدا- آری دلوکا ؛ تربیت احساسات- گوستاو فلوبر ؛ آب، بابا، ارباب - گاوینو لدا ؛ دوست من مون - آلن فورنیه ؛ مون بزرگ - آلن فورنیه ؛ تقسیم - پیرو کیارا ؛ جامعه شناسی هنر - ژان دو وینیو ؛ مادام بواری - گوستاو فلوبر
داستانها
ناگهان سیلاب ؛ پیچک باغ کاغذی خیابان مارگوتا شماره ۱۱۰
فریبا حاجدایی برگرفته از سايت ادبي ديباچه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 6:36  توسط مسعود سنجراني
|
در اين ترم اين بختياري را داشتهام كه در كنار درس هميشگي خواندن متون اسلامي، دو درس خواندن و درك مفهوم متون گوناگون و نيز ترجمه متون انساني و اجتماعي را عهدهدار شوم. هميشه واحدهاي خواندن و درك مفهوم را دوست داشتهام . اگر دانشجويان همراهي كنند، كلاس درس به محل تبادل آرا و انديشهها تبديل خواهد شد. متن زير را براي كلاس ترجمه متون انساني برگزيدهام و اكنون آن را به اشتراك ميگذارم كه دوستان دور و نزديك و علاقمند به اين گونه مباحث، با ترجمة و شايد تحليل ما را ياري رسانند.
La propagande de la vérité par la force, c'est la corruption de la vérité; la violence au nom de la liberté, c'est la ruine de la liberté, d'abord pour les vaincus, puis pour les vainqueurs. Nous respectons les idées, les sentiments, les institutions, les droits d'autrui, comme nous voulons qu'on respecte les nôtres. Nous avons foi dans l'intelligence et dans le temps. Nous aspirons à donner au monde le spectacle de la civilisation libre, vraie, générale, de cette civilisation vers laquelle l'Europe marche depuis tant de siècles. Nous croyons que ce spectacle est un grand exemple et suffit à notre grandeur.
François Guizot, lettre à M. Leroy-Beaulieu, maire de Lisieux, 18 février 1839, in Courrier français, février 1839.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:58  توسط مسعود سنجراني
|
هرگز آرزو نكرده ام / يك ستاره در سراب آسمان شوم / يا چو روح برگزيدگان / همنشين خامش فرشتگان شوم / هرگز از زمين جدا نبوده ام ؟ / با ستاره آشنا نبوده ام / روي خاك ايستاده ام / با تنم كه مثل ساقه گياه / باد و آفتاب و آب را / ميمكد كه زندگي كند / بارور ز ميل / بارور ز درد / روي خاك ايستاده ام ... فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:43  توسط مسعود سنجراني
|
ميدانستند دندان براي تبسم نيز هست و تنها بردريدند / چند دريا اشك ميبايد / تا در عزاي اردو اردو مرده بگرييم؟ / چه مايه نفرت لازم است تا بر اين دوزخ دوزخ نابهكاري بشوريم؟ الف. بامداد، ۱۳۶۳
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:12  توسط مسعود سنجراني
|
با همه بيحوصلگي، برايم مسلم است كه بايد چيزي بنويسم. يعني توضيحي بدهم. چون بعضي قضايا در اين تابستان داغ 88 اتفاق افتاد كه بايد در خصوص آنها حرفهايي كه روشنگر باشد بزنم.
با همه بيحوصلگي، بايد از دلايل سكوت دوماههاي بگويم كه در اين وانفساي خبر و تحليل و عكس و فيلم و افشاگري و انقلاب مخملي و كودتاي پنبهاي بسيار آزاردهنده بود، هم براي خودم و هم براي مخاطبان.
با همه بيحوصلگي، بايد سوگمندانه! اعتراف كنم كه دليل ِ سكوت ترس نبود، هر چند شجاعتي هم در خود نيافتم و دليلي نيز براي همراهي.
با همه بيحوصلگي بايد متذكر شوم كه خود را وامدار خون تمامي آن جواناني ميدانم كه خواسته يا ناخواسته قرباني خشونت كور لجام گسيختهاي شدند كه هيچ دليلي نداشت. بر آنان بسيار گريستم، چون براين باورم كه تمامي اين ملك به يك تار موي آنان نميارزيد. راستي كسي از تعدادشان خبري دارد!!!؟
با همه بيحوصلگي، بر اين اعتقادم كه 22 خرداد و وقايع پس از آن، نقطه عطفي در تاريخ كشورمان خواهد بود. همانگونه كه سقوط ديوار برلين و فروپاشي نظام ايدئولوژيك شوروي سابق، تاريخ جهان را به پيش و پس از فروپاشي آن تقسيم كرد، تاريخ ايران معاصر نيز به پيش و پس از 22 خرداد تقسيم خواهد شد.
و سرانجام با همه بيحوصلگي، دغدغه روزهاي در پيش را دارم. شوربختي نسل من كه همان نسل پدران و معلمان امروز شماست، چه خوب در اين شعر "سايه" تبلور مييابد :
بر ما گذشت نيك وبد / اما تو روزگار ! / فكري به حال خويش كن / اين روزگار نيست.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:43  توسط مسعود سنجراني
|
شده بر بدي دست ديوان دراز ز نيکي سخن نبودي جز به راز
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:10  توسط مسعود سنجراني
|
اكثر آدم ها بدان علت از لحاظ سیاسی هرگز عاقل نمی شوند که آنچه را بر آنها می گذرد تازه موقعی درک می کنند که به گذشته تبدیل شده است. تازه هنگام از سرگذراندن دوباره آن می فهمند که چه چیزهایی را بار اول به آن سادگی فراموش کرده بودند. اینک به زمانی نزدیک می شویم که لطف اخطار دوم فقط نصیب آنهایی می شود که خیلی خوش شانسند. برگرفته از وبلاگ هزارتوي متن.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:14  توسط مسعود سنجراني
|
راستي رييس جمهور محترم جز چهار سال دوران خود، چه چيز از نظام جمهوري اسلامي در سي سال گذشته باقي گذاشتند ! امشب گفتند شما بودید که در دهه شصت زلف جوانان را می بریدید و می زدید و کراوات دیپلمات بیچاره ای را بریدید. بیچاره هاج و واج مانده بود. یا روسری یا توسری مال کی است؟آن موقع گشت ارشاد زیر نظر وزارت کشور بودُ که مال شما بود. الان مستقل است و دولت نقشی ندارد...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 8:46  توسط مسعود سنجراني
|
چرا آقاي موسوي در برابر حملههاي تند آقاي احمدي نژاد به دولتمردان گذشته، آقايان هاشمي و خاتمي، بهدرستي اعلام كردند، آنها بايد خود باشند و حق دفاع داشته باشند، اما هنگامي كه احمدي نژاد اعتبار مدرك تحصيلي خانم زهرا رهنورد را مورد سؤال قرار داد، ايشان تاب نياوردند و برافروخته شدند و مثل مردهاي قجري، با گفتن خانم «من» (با لحن ايشان بخوانيد ضعيفه ما) كه حس مالكيت نسبت به اين موجود، از تمام وجود ايشان ميتراويد، بهدفاع برخاستند. آيا در انديشه ايشان تفاوتي ميان شهروندان وجود دارد؟ انديشهها و عملكرد ايشان در دهه شصت بيانگر آن است كه اين تفاوت وجود دارد. نگوييد انسانها در طول زمان تغيير ميكنند و متحول ميشوند. مناظره ديشب نشان داد كه تنها مويي سفيد كردهاند و گرنه همان مباني دهه شصت بر ذهن و فكر ايشان حكمفرماست.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 7:28  توسط مسعود سنجراني
|
آه اسفنديار مغموم! تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي!
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط مسعود سنجراني
|
پستي است قديمي كه گويا وصف الحال اين روزهاي ما باشد. به نظرم بايد سخني را كه برشت در دهان گاليله گذاشته است، اين گونه اصلاح كرد :
: " خوشا به حال ملتي كه نياز به قهرمان ندارد و بدا به حال جامعه اي كه اگر نياز به قهرمان پيدا كرد، استعداد ظهور آن در بطن اجتماع خشكيده باشد."
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:42  توسط مسعود سنجراني
|
جالب بود! نيما رو تخته سياه نوشته بود : «فقط سيد محسن كروبي نژاد» .
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:2  توسط مسعود سنجراني
|
سرانجام رها شدم از Facebook . نمي گويم بد است. من نتوانستم ارتباط برقرار كنم! يك هفته عضو بودم. جز يك جمله نتوانستم بنويسم. آن هم در ميان عكسهاي رنگارنگ آنجا گم شد. محدودش كردم به حضور چند همكار دانشگاهي و دوست دانشورم امير مهدي حقيقت. فهميدم چقدر دلم براي همين وبلاگ بي رنگ پر ميكشد. سعي ميكنم بيشتر و بهتر بنويسم. از 64 دوست Facebook معذرت ميخواهم. اين آدم سنتي، مدرن نميشود! اما از حق نگذريم، براي يافتن دوستان قديمي كه سالهاست گماشان كردهاي يا هر كدام در گوشهاي از اين كرهخاكي به اختيار يا به ضرورت پراكنده شدهاند، ابزاري است بسيار سودمند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:47  توسط مسعود سنجراني
|
ارديبهشت ماه سال 81 به ديدار استادم رفتم تا رسم ادب به جا آورم. نگاهم تقويمي نبود كه روز معلم است و بايد بر حسب وظيفه تبريكي گفت! در ورودي دانشكده ادبيات عكس استاد شكورزاده را نهاده بودند. خبر بهت آور بود. نه اينكه استاد جوانسال يا ميان سال بود. نه! اما من به قصدي ديگر رفته بودم. اتومبيلي استاد فرتوت را به هنگام بازگشت به منزل نديده بود و ... فردايش به سوگ نشستيم. استاد غريب و بيكس بود. فرزندانش در اروپا و امريكا. ميگفت خسته شدهام. كتاب آخرم در بيايد ميروم ... اما مجالي نبود. همگان در خور نام خويش و نه نام استاد تسليتي فرستادند و دسته گلي و ... گروه فرانسه كه استاد پنجاه سال عمرش را براي نام آن سپري كرده بود، متني نگاشته بود ديدني و خواندني، اي فلك كجمدار .... و از اين افاضات ... شب دلم گرفته بود. قلمي برداشتم و بغضم را رها كردم. با سفر بودلر آغاز كردم و با همو به پايان بردم.
اي مرگ، ناخداي پير، وقت است! لنگر بر كشيم!
دلمان از اين سرزمين بگرفت ، اي مرگ! بيا تا يكي شويم.
خبر بس كوتاه بود و واقعه سخت نامنتظر. سرانجام استاد فرزانه، پژوهشگر خستگي ناپذير، دانشيمرد خطة خراسان، چاووشي خوان ترانههاي غريب روستايي، سرگردان كوچه پس كوچههاي فرهنگ عامه چهره در نقاب خواب كشيد. اينك حقيقت ناباور چشمان بيداري كشيدة او را بازيافته است، در خوابي پاي در جايتر از مرگ و او پس از عمري تكاپو و لحظهاي نياسودن به اين آرامش جاودانه سخت محتاج بود. وسيع بود و تنها و سربهزير و سخت و مرگ برای او نه فاجعه که آغاز رهایی بود. بر او نگرييم، بر خود بگرييم و بر اين زمانه كه تا بود در فهم ما نگنجيد! اكنون چشمان مهربان استاد از اعماق مغاك نگران ماست و در جستجو تا آخرين گتجينه ناتمامش را به فرجامي در خور نام او برسانيم. شگفتا كه او همواره در جستجو بود ...
Plonger au fond du gouffre, Enfer ou Ciel, qu'importe?
در اعماق مغاك فرو رفتن، بهشت يا جهنم، چه تفاوت كند؟
Au fond de l'Inconnu pour trouver du Nouveau!
در اعماق ناشناختهها فرو رفتن، مگر آنجا تازهاي جستن.
برخي آثار استاد فرزانه دكتر ابراهيم شكور زاده:
آداب و رسوم مردم خراسان؛ ترانههاي روستايي خراسان؛ پانزده هزار امثال فارسي و بيست وپنج هزار معادل آن؛ فرهنگ اصطلاحات فرهنگ و علوم اسلامي فرانسه ـ فارسي؛گنجينه پند و حكمت فارسي؛مواعظ و حكم سعدي فارسي ـ فرانسه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:12  توسط مسعود سنجراني
|
آن كه ديروز اينجا بود
خاكها را وجب كرده
تا جوانه بزند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:6  توسط مسعود سنجراني
|
نوانديش مسلمان معاصر!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر نواندیشی این است که وحی را انکار کنید باید او را نو اندیش دانست این آقا با صراحت قران را تفسیر معنوی پیغمبر از طبیعت شمرد ودر جواب معترضین ژپوزخندههای تمسخر آمیزی میزد شبستری چیزی در چنته ندارد کار او هم نان خوردن از راه انکار ارکان دین است نام ونان او را زیر سئوال بردن مسلمات دینی تامین می کند باعث تاسف است که چنین اشخاصی را و گفته های پوچ اینها را چیزی شمرد و شایسته نقل دانست .؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! دوست عزیز این جناب مجتهد !!!شبستری اصولا "اندیشه" ای ندارد تا نو اندیش باشد ایشان الفاظی را از منتقدین و حتا مخا لفین اسلام را سرهم کرده و تحویل خلایق می دهد و ساده لوحانی هم برای او دست میزنند و می زدند همانطور که در دانشگاه اصفهان برای "سرفه" زدن او دست می زدند !!!او در روز رحلت پیامبر اکرم کارناوال شادی راه انداخته بود!!افسوس که چنین مترسکانی را به دانشگاه راه می دهند و اندیشمند و متفکر می خوانند.؟؟؟؟؟؟ "كيميا"
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 22:15  توسط مسعود سنجراني
|
ایمان من چیزی بود که در کف دستم بود و من محکم به آن چسبیده بودم تا از کفم نرود ،اما در لحظه ای دستانم از هم باز شد ...و اکنون چیزی در آن نیست اما دستانم همچنان به نشانه طلب گشوده است و ایمان برای من در طلب دائمی معنا می شود. محمد مجتهد شبستري – نوانديش مسلمان معاصر
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 8:11  توسط مسعود سنجراني
|
استاد از کجا بفهمیم چی خوبه چی بده من که بعضی چیزا رو تنها از روی وجدانم می سنجم اما گاهی خوبی و بدی بعضی از چیزا رو با هیچ مقیاسی نمی توان فهمید.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:25  توسط مسعود سنجراني
|
به نظرم رسيد يك كارگاه كوچك ترجمه اينجا راه بيندازيم و متون كوتاهي را براي ترجمه به بحث بگذاريم. خود من به ترجمة متون تئوريك بيشتر علاقمندم. از آنجايي كه مخاطبان وبلاگ را بيشتر دانشجويان زبان انگليسي تشكيل مي دهند ! هر بار مجبورم دو متن، يكي فرانسه و ديگري انگليسي،بياورم كه كار را كمي مشكل مي كند؛ اين هم از مزاياي معلم حق التدريس بودن در دو دانشگاه! منتظر ترجمه ها هستم .
متن اول :
Le présent n’est rien par lui-même; ce n’est que le prolongement du passé dont il ne peut être séparé sans perdre en grande partie toute sa signification. "Durkheime
متن دوم :
Suffering has not been understood, love has not been learnt, and what it is that takes us away in death is undiscoverd. Song alone, poised above the landscape of existence, sanctifies and glorifies it. "Maria Rilke
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:13  توسط مسعود سنجراني
|
استاد نمره دادنتون اصلا عادلانه نبود . به هرکس هرچقدر که مایل بودید اضافه کردید من جمله افرادی که فکر میکردند حتی میفتند ولی خدای من جای حق نشسته ... . ايكس.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
لازم نيست به صورت خصوصي در مورد نمره پيام بفرستيد. اين پيام خصوصي را هم در صفحه اول سايت مي گذارم. چيزي پنهان ندارم. در يك فضاي وهمي بدون تعيين مصداق ها نمي توان حكم صادر كرد. به تمام اعتراضات شما در سايت دانشگاه پاسخ دادم. چهارشنبه نهم بهمن ماه سه ساعت تمام حضور داشتم تا به شما پاسخ حضوري دهم. كساني آمدند و كساني هم نيامدند.با اسم مستعار به كسي نمي توان پاسخ داد. خود را معرفي كنيد و هر چند رسم نيست اما برگه ي هر كه را خواستيد ببينيد. مطمئن باشيد حتي اگر نام شما را بدانم در داوري من نسبت به شما تغييري رخ نخواهد داد. بر خلاف شما من حتي داد خود را به بيدادگاه شما نمي آورم!!!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:0  توسط مسعود سنجراني
|