تبليغاتX
آینده

آینده

اين مفاهيم در ذهنم رژه مي روند: عشق مجازي، عشق حقيقي، عشق كامجويانه، شور عشق، عشق ايراني، عشق افلاطوني، عشق عرفاني، عشق روحي، وحدت جسم و روح، عشق جنسي و اروتيسم، عشق عقلاني، عشق ذهني، عشق شكنجه زا، عشق محض، عشق طبيعي، عشق روحاني، عشق رومانتيك، عشق ساديستي، عشق مازوخيستي، عشق انقلابي  ... سرسام گرفتم. چهاست بر سر اين قطره ي محال انديش ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:44  توسط مسعود سنجراني  | 

مدتي اين مثنوي تأخيرشد. نه حالي بود و نه مجالي. گرفتاردرگردونه ي بي پايان زندگي كه مي چرخد و مي چرخد و اسير در ورطه ي روزمرّه گي و تكرار. عيب ندارد. بگذار باشد. خيلي هم خوب است. اصلأ مگر قرار بوده است كدام قله را فتح كنيم؟ تازه به قول آن لولي وش مغموم مهدي اخوان ثالث : "در اين بي فخر بودن ها گناهي نيست".

امّا بعد. چرا افراد عاشق مي شوند و چرا ازدواج مي كنند؟ جستار خود در باره مفهوم عشق را با اين پرسش پي مي گيريم . بيشتر ما جهان را بر حسب ويژگي هاي آشناي زندگي خودمان درك مي كنيم. تحليل مفاهيم به عنوان پديده هاي اجتماعي، نياز مند ديدي وسيعتر در باره رفتارهايمان و  تبيين علت هاست . ديدگاه خود را، مبتني بر تجربه خود يا ديگران، بيان كنيد. باشد تا اين تبادل انديشه و تجربه و شايد آشنازدايي  ,گوشه هايي از اين پديده راز آلود را بگشايد.    

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:40  توسط مسعود سنجراني  | 

 

و هو الحي

با كمال شعف به اطلاع دانشجويان عزيز مي رساند

استاد مسعود سنجراني زنده اند و در كمال صحت و سلامت به سر مي برند.

همه چيز و همه كس را شناخته اند و حناي هيچكس برايشان رنگي ندارد

 و همچنان استوار به  تدريس در موسسه آموزش عالي خيام ادامه خواهند داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 6:34  توسط مسعود سنجراني  | 

 بيش از هر چيز غمگين مرگ حميد هامون هستم. براي نسل ما، هامون فقط خسرو شکيبايي نبود. براي ما هامون نوعي زندگي بود، نوعي راه، نوعي شيوه فکر کردن و زندگي کردن. او همان چيزهايي را مي خواند که ما مي خوانديم، همان سليقه اي را داشت که ما داشتيم، همان عشق ها و نفرت هايي را به دل داشت که ما داشتيم. ما دوستش داشتيم، چون آينه ما بود. مي خواستيم از طريق او آن " خود" گم کرده مان را پيدا کنيم. مرگ حميد هامون براي من مرگ شخصيت بارز روشنفکر آويزان و سرگردان و آشفته و جستجوگر و پرشور و عاشق و زنده يک دوران است. دوراني که ما در آن زيستيم و ذهن و زبان مان پر از خاطره آن دوران است. ما بچه هاي دهه شصت هستيم، کساني که بيست تا سي سالگي شان در اين دوران گذشت. هنوز هم بارها مي توانم فيلم را ببينم. اما حالا ديگر هامون هم رفته است. دلم براي خسرو شکيبايي تنگ شده است، براي بازي بي نظيرش، براي صداي زنگدار و ماندگارش.... و بيش از هر چيز براي هامون، انگار ديروز نه فقط خسرو شکيبايي که حميد هامون هم مرد. نمي دانم کسي خبري از علي عابديني دارد؟      ابراهيم نبوي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:46  توسط مسعود سنجراني  | 

ديدگاه دوست نازنينم "محسن 2 " ( راستي محسن جان! اين 2 از كجا آمده است؟) مبني بر اين كه: "عشق گذشتن از خود در برابر ديگري است و آزادي كمترين بهايي است كه براي عشق بايد پرداخت" برخاسته از نگرشي رمانتيك و عارفانه از عشق است كه سابقه اي ديرين در فرهنگ و ادبيات شرق دارد. جالب اين است كه در عشق ایرانی، خواهش و كشش تن، سد راه شادي روح و پيوند جسمي، مانع وحدت روحي نبوده است و دوست داشتن, لذت بردن و توليد مثل كاري اهريمني نيست.  عشق ايراني به هيج وجه افلاطوني نيست. قرار نيست كه يكي در ديگري فنا شود. بلكه گرايشي دلخواه و واقع گراست. عاشق و معشوق مقهور يكديگر نيستند. زن پيرو اراده مرد نيست. اين هر دو تنها پيرو عشقند. جسم را تابع روح مي خواهند, بي آنكه از تمناي تن بگذرند و غافل بمانند. در اين زمينه، مقدمه‌ي مفصل زنده ياد محمد مختاري در كتاب "هفتاد سال عاشقانه" و " پيوند عشق ميان شرق و غرب" از اسطوره شناس معاصر استاد جلال ستاري بسيار راهگشاست. اما پديده عشق از ديدگاه جامعه شناسي داستاني ديگر است كه در پي خواهد آمد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 6:39  توسط مسعود سنجراني  | 

Advice is what we ask for when we already know the answer but wish we didn't. - Erica Jong

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:8  توسط مسعود سنجراني  | 

 مطلبی  متعلق به دی ماه گذشته در پاسخ به دغدغه های دوست کلافه و بی نشانم . امیدوارم در تکاپوی یافتن معنای زندگانی آرامش را بیابد:

در ابتداي زندگي، كسي برايم مهم نبود. اعمالم فاقد پشتوانه انديشه بود. انجام مي دادم چون احتمالا خودم مي خواستم و با خواست خداوندگارم نيز منافات نداشت. كودكي چند ساله كه شدم، ذهنيتم چنين گرايش يافت كه پدر و مادرم در حين انجام كاري نيك نظاره گرم باشند و تشويقم كنند. باز هم چنين بنظر مي رسيد كه خداوند موافق باشد. جالب آن است كه در آن زمان لازم نمي ديدم كه از خدا كسب تكليف كنم. بزرگتر كه شدم قانع شدم كه خداوند از همه چيز بزرگتر است و مرا در همه حال مي بيند. از اين رو در همه كارها نظر او را جويا مي شدم. در ضمن كارهاي نيكم را نيز به نيمه خلوت زندگيم جابجا نمودم. بعدها در اثر وقوع حوادثي چون از دست دادن بهترين دوستم ذهنيتم شروع به دگرگوني نمود. نيكي را براي خودم كردم. نه نظاره خدا برايم مهم بود و نه آفريدگانش. جالب آنكه احساسم را معتمد گرفتم و هر گاه احساسم فرمان داد نيكي كردم؛ صرفنظر از آنكه خدا مي بيند يا نه! صرفنظر از آنكه استطاعت دارم يا نه .ديگر استخاره نمي كنم. ديگر استرس ندارم. ديگر از اينكه ممكن است الان خداوند از دست من عصباني باشد و تنبيهم كند و عذابم دهد بيم ندارم. ديگر از مرگ نمي ترسم. شادماني و اميد سابق را نيز ندارم. اينك انجام مي دهم به خاطر آنچه كه آنرا وجدان مي نامم. جالب آنكه حتي گاهي با خداوند نيز قهر مي كنم. چنين حس مي كنم كه در خارج از ملك فرمانفرمايي خداوند سوار بر كشتي بادباني به نقطه اي نامعلوم سفر مي كنم. جزيره گنج يا جزيره آتش مقصدم خواهد بود. اما اصلا برايم مهم نيست. آيا قبل از من نيز كسي اين مسير را پيموده است.در اينجا خدا زيست مي كند اما با من كاري ندارد. تنها گاهي با هم صحبت مي كنيم و از احساسهايمان مي گوييم. مي دانم كه خداوند تغيير نيافته است و منم كه سير تحول خود را طي می کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:7  توسط مسعود سنجراني  | 

بسان رود که در نشیب دره می زند سر به سنگ، رونده باش! امید هیچ معجزه ز مرده نیست، زنده باش!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:33  توسط مسعود سنجراني  | 

يك بار در كلاسي بحث "مفهوم دوستي و عشق" پيش آمد. ديدگاه من بسيار چالش آفرين بود. به قول معروف گفتماني شكل گرفت و گفتيم و شنيديم. برخی مخالفت کردند. برخی همراهی و حتی یکی بشدت برافروخته شد. چندي پيش دوستي نظر داده بود كه: "شما با مسايلي كه بيان مي كنيد (در ادبیات ایشان چرت و پرت و مزخرفات) ذهن بچه ها را درگير مي كنيد و آرامش آنان را بهم مي زنيد." فكر مي كنم وظيفه معلم آنست كه بدون تحميل نظريات خويش مخاطبانش را به انديشيدن و تفكر ترغيب كند. دانشجو نيز به عنوان نماينده فهيم طبقه و اجتماع خود همه ديدگاه ها را بشنود و بيرحمانه نقادي كند. آنچه من يا هر كس ديگري مي گويد بايد از صافي عقل و خرد شما بگذرد نه اين كه بدون تحليل ذهنتان را درگير كند. ما تمرين نقادي نداشته ايم و در اين نظام آموزشي طوطي پرور فقط محفوظاتمان را از چيزهايي فربه كرده ایم يا كرده اند كه اگر نيك بنگري به درد لاي جرز ديوار هم نمي خورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 7:2  توسط مسعود سنجراني  | 

سارتر در "هستي و نيستي" مي گويد كه رابطه ي بنيادين ميان انسان ها اختلاف است. من هميشه آزادي ديگري را محدود مي كنم. حتي در رابطه ي عاشقانه هم اين نكته صادق است. در عشق من در حال محدود كردن آزادي ديگري هستم. او را براي "خودم" مي خواهم و به او فرمان مي دهم كه فقط مرا بخواهد. عشق يك اختلاف است. هيچ گونه امنيت و فراغ خاطري در عشق يافت نمي شود. عشق نمي تواند بر پايه ي امنيت مطلق بنا شود. من مي خواهم كه ديگري عاشق من باشد و آزادانه مرا برگزيده باشد. ولي آزادانه عاشق بودن بي معناست. عشق همواره در بر دارنده ي امكان عاشق نبودن و تمام شدن عشق است. عشق يعني نبود امنيت و نبود اطمينان خاطر. عشق كه صورت آرماني وحدت دو موجود است در عمل جنگ آزادي هاست و به يكي از اين دو تبديل مي شود: ديگر آزاري يا خود آزاري. از نظر سارتر هيچ رابطه ي انساني يافت نمي شود كه در جريان آن يكي نخواهد بر ديگري چيره شود. همواره كسي مي كوشد تا آزادي ديگري را محدود كند. پيوسته يكي خدايگان است و ديگري بنده. نگاه ديگري بيان گر ميزان چيرگي او بر من است. او آزادي مرا و من آزادي او را منكر مي شويم. هستي من براي اين كه چنين باشم وابسته است به رابطه ام با ديگري؛ به پذيرش او كه مرا چنين بپذيرد يا كه بخواهد مرا عوض كند. از يك سو من آن كسي هستم كه هستم و از سوي ديگر خود را چنين مي نمايم كه ديگري مرا بپذيرد. اين شكلي است از باور نادرست. زیرا بتدریج در ضمیر ناخودآگاه خود می پذیرم ، آن باشم كه ديگران مي پسندند.  اين گفتار سيمون دوبووار كه انسان زن آفريده نمي شود، بل تبديل به زن مي شود بيانگر تصويري است كه جامعه مرد سالار از زن ساخته است، آن گونه كه خود اراده كرده است و زنان نيز به آن خو كرده اند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:43  توسط مسعود سنجراني  | 

هر كس در زندگي عاطفي و فكري اش هميشه با ديگران تماس دارد. عشق و نفرت مي ورزد و حضور ديگري را به عنوان عاملي موثر در رويكرد خود به زندگي مي پذيرد. در انجام كارها متوجه داوري ديگري است. من همواره زير نگاه ديگران هستم. نگاه ديگري (le regard d'autrui ) بزرگترین ضربه به آزادی من است. به همين دليل سارتر در "دربسته" از قول ژوزف گارسن مي گويد : "جهنم ديگرانند" (l'enfer, c'est les autres  ) و در مواردي تكرار كرده كه دوزخ نگاه ديگران است. من چنين خود را مي آزمايم كه به گمانم ديگران چنين مرا مي آزمايند. براي رفتن به خيابان آماده مي شوم خودم را در آینه برانداز می كنم . زيرا مي خواهم بدانم ديگران مرا چگونه مي بينند. خود را موضوع يا ابژ ه اي براي ديگران دانستن شكل اصلي و نمونه اي "براي ديگري بودن" است. "براي ديگري بودن" البته گونه اي باور نادرست است. من خود را چنان در نظر مي گيرم كه مي پندارم ديگران مرا چنان در نظر مي گيرند. مي پندارم اما يقين ندارم. اين موجودي است غير اصيل و ناراست كه با تجربه هاي زيسته ي من خوانا نيست نقش بازي مي كند.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:22  توسط مسعود سنجراني  | 

فكر مي كنم وبلاگ از مسير اصلي خود منحرف شده است. از اين پس ديگر نه دفاعيه ها و نه رديه ها را تاييد نخواهم كرد. بگذاريد همان باشد كه پيش از اين بود. فضايي سالم كه گزينه نظرخواهي براي همه فعال بود و خود شما فضاي آن را سالم نگاه مي داشتيد.سوگمندانه اعتراف مي كنم دلم براي آن روزهاي نه چندان دور حسابي تنگ شده است. كاش امتحان و نمره ملاك قضاوت نبود نه براي شما و نه براي من. كاش اندکی صبر پیشه می کردید. دو ماه دیگر دانشگاه باز می شد و مثل ترم پیش ( اگر از یاد نبرده باشید!)  برگه های امتحانی تان را سر کلاس پخش می کردم و همه می توانستید برگه های خود و همدیگر را ببینید . راستی کدامیک از اساتید این کار را کرده است و می کند؟...... ای کاش همین اندک طلبکاران مبتنی بر میزان تلاش خود قضاوت می کردند . ای کاش ......... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:49  توسط مسعود سنجراني  | 

ما هیچ وقت قادر نخواهیم بود که تصویر دل‌خواه‌ از خودمان را، در ذهن آدم‌های دیگر بسازیم. ما هیچ‌وقت نخواهیم توانست به تصویری که از ما در ذهن آدم‌های دیگر وجود دارد، به طور تمام و کمال دست بیابیم. این شکل‌دادن تصویرمان در ذهن باقی آدم‌ها، از قدیمی‌ترین ازلی‌ترین و بدوی‌ترین خواسته‌های انسانی است که به هرحال دارد در یک جمعی زندگی می‌کند. هویتِ آدم به خودی خود، به تنهایی، وجودِ قابل ذکری ندارد. در تعامل و تقابل با باقی آدم‌ها است که شکل می‌گیرد و تعریف می‌شود. پس بخشی از این هویت، همان تصویری است که دیگران از ما دارند. چون معمولا این همان دیگران هستند که درباره‌ی هویت ما حرف می‌زنند و وقت‌هایی هم که پیش می‌آید که خودمان داریم درباره‌ی هویت‌مان فکر می‌کنیم و حرف می‌زنیم، از شر همان نگاه بیرونی به خودمان نمی‌توانیم خلاص شویم. سؤال:چاره چيست؟ به نظر من بگذار باشد. عيبي ندارد.  خيلي هم  خوب است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:11  توسط مسعود سنجراني  | 

ils m'ont fermés leur frontière
parce que je suis différent
ils m'ont interdit l'accès à l'école,au logement
parce que je suis différent

ils me tiraient avec leur regard revolver
parce que jetais différent
ils m'ont refusés la main de leurs filles et fils
parce que je suis différent
ils m'ont refusés un emploi,j'avais les qualifications réquises
mais j'étais tout simplement différent,

ils m'ont empêchés de voter
parce que je suis différent
Mon seul crime
c'est de ne pas être comme eux
Mon seul crime
c'est d'être différent.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:14  توسط مسعود سنجراني  | 

آبان عزيزم ! در دهه هاي اخير به ويژه از دهه هشتاد ميلادي به اين سو، انديشه هاي سه متفكر دوباره مورد واكاوي قرار گرفته است. ماركس در سياست و اقتصاد؛ داروين در تكامل و زيست شناسي و فرويد در روانكاوي. ويژگي نظريه علمي ابطال پذيري آن است. در علم صد در صد وجود ندارد. صد در صد يعني يقين. قلمرو علم شك است. علم با بيدار كردن شك مي كوشد تا پايه هاي خرد را استوار سازد. شما را ارجاع مي دهم به "كتاب ترديد" بابك احمدي؛ "پيشرفت علمي و لوازم آن" از عبدالكريم سروش و .... موفق باشيد.      
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:6  توسط مسعود سنجراني  | 

آقا يا خانم دانشجو ! خوشحالم كه جزو نفرات اول كلاس هستيد. من در اين مسير نقشي نداشته ام و همه اش حاصل زحمت خود شما بوده است. شما را ارجاع مي دهم به مطلب "وبلاگ و اخلاق" و نيز همان "داوري". حداقل اين وبلاگ اين امكان را فراهم آورده است كه بي هراس و بدون نام و  نشان، احساس قلبي خود را نسبت به من بيان كنيد و به نوعي اين بغض و نفرت فرو خفته در اعماق وجودتان را بيرون بريزيد. مطمئنا اندكي تسلي يافته ايد. هر آنچه كه دانشجويان مخالف و موافق عنوان كرده اند بي كم و كاست در معرض ديد ديگران قرار گرفته است . مگر توهين يا فحاشي به ديگران و نه حتی به خودم. اگر ديگران فقط تمجيد كرده اند شما با رعايت اصول اخلاقي همه ي مطالب را بيرحمانه نقد كنيد. كسي جلوي آزادي بيان شما را نگرفته است. چرا بد و بيراه مي گوييد. بگوييد با ين مطلب يا اين موضوع يا شيوه نگاه تو و ديگران به اين دليل يا دلايل مخالفم. گفتماني شكل خواهد گرفت دو جانبه يا چندجانبه كه شايد ما را به اداراك بخشي از حقيقت و تنهابخشي از حقيقت رهنمون سازد. ضمنا من معصوم نيستم. هيچ انساني معصوم نيست. اشتباه هم مي كنم. خيلي زياد. به قول سارتر دست هاي همه‌ي ما آلوده است. باشد كه قشر دانشجوي ما فرهنگ گفتگو را بياموزد و دست هايش همواره پاك بماند.  راستی يك سؤال براي خودم تاكنون بيجواب مانده است : چرا اين مخالفت ها و بغض ها و نفرت ها در هنگام امتحانات پايان ترم و پس از اعلام نتايج شتاب بي سابقه اي مي گيرد؟       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:43  توسط مسعود سنجراني  | 

در علم هيچ شاه راهي نمي توان يافت فقط آن كساني كه از گام برداشتن در بيراهه هاي خسته كننده ي علم هراسي به دل راه ندهند بخت رسيدن به بلندي هاي نوراني آن را دارند.   "كارل ماركس"  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:52  توسط مسعود سنجراني  | 

در حالي كه خيلي‌ها از برخي بي اخلاقي‌هاي فضاي مجازي اظهار نگراني مي‌كنند، اما من رويكرد فضاي مجازي را نوعي نزديك شدن لايه‌هاي فرهنگي مي‌بينم ؛ به گونه‌اي كه لايه‌ي فرهنگ غيررسمي جامعه به فرهنگ رسمي نزديك مي‌شود. ما در محيط عادي ياد گرفته‌ايم كه از يكديگر تعريف و تمجيد كنيم و كلمات و توصيفات خوبي را به كار ببريم؛ در حالي كه در فضاي مجازي، تمرين نقد بيرحمانه‌ي يكديگر را مي كنيم. چرا جوانان در فضاي مجازي به گونه اي ديگر خود را بروز مي دهند؟ در راس اين عوامل، محدوديت‌هاي شديد اجتماعي وجود دارد كه در سه دهه‌ي گذشته براي جوانان در فضاي واقعي قائل شده‌ايم. از سوي ديگر، نهادهاي آموزشي ما چه الگو، روش، محتوا و فرآيندي را ايجاد كرده اند كه اكنون انتظار داشته باشيم همه چيز در وبلاگ ها قانونمند و اخلاقي باشد؟ اگر به اندازه كافي وبلاگ وجود داشته باشد كه با روش هاي صحيح و سالم توليد محتوا كنند، خود اينها فضاي غالب وبلاگستان خواهند شد.     حميد ضيايي پرور، پژوهشگر حوزه‌ي وبلاگ   
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:42  توسط مسعود سنجراني  | 

"به هنگامي كه جوانتر بودي، تو خود ميان را چُست مي بستي و به هر سو كه قصد مي كردي ره مي سپردي؛ اما هنگامي كه پير و فرتوت شوي، ديگري تو را ميان خواهد بست و به هر آن كجا كه قصد ناكرده‌ اي، ره خواهي سپرد. "

بعدالتحرير: برگرفته از يكي از ترجمه‌هاي درخشان استادم دكتر ذات عليان كه صد افسوس ميدانم آن را مثل بسياري از كارهايشان گم كرده‌اند !

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:58  توسط مسعود سنجراني  | 

همه نيروها در كارند تا تو را عام كنند : خاص باش. "اي. ام. فورستر "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:44  توسط مسعود سنجراني  |